عاشقانه

جای درست

1405/4/30 9:06
نویسنده : فاطمه
125 بازدید
اشتراک گذاری

هرکسی جای درستش قرار بگیره میدرخشه...

شبیه یه بوته گل که اگه تو خاک مناسبش بزاریش و نور و آبش مناسب باشه شاداب میشه هی برگ جدید میده و گل های زیاد و متنوع و قشنگ....ولی زیباترین و بهترین گل  توی خاک ضعیف یا نور و آب نامناسب پلاسیده و پژمرده میشه..یا به زووور فقط زنده بمونه...

قبلنا یادمه که خواهرم خیلی با مامانم چالش داشت..خیلی زیاد واقعا به سختی همو تحمل میکردن..خیلی تو همه مسائل زاویه داشتن..همش مامانم شگون بد براش میزد که تو زندگیت بد خوب نمیشه مثل شمر میمونی ...یادمه این کلمه شمر رو زیاد دربارش به کار میبرد...داخل پرانتز بگم اولا میگفتم چرا خواهرم اینقدر ناسازگاره چرا اینجوری میکنه،بزرگتر شدم میگفتم چرا مادرم اینقدر سخت میگیره چرا اینقدر توقع داره و اینجوری باهاش صحبت میکنه...الان ترجیح میدم اصلا قضاوت نکنم چون بعضی از رفتارهای مادرم که بهشون نقد داشتم ناخودآگاه تو رفتار خودم با بچم میبینم به هرحال یه چیزی بوده بین خودشون و خدای خودشون خدا بهترین قاضیه...مادرمم خیلی زحمت مارو کشیده دستش دردنکنه همیشه مدیونشم...خلاصه خواهر منم ازین مدلایی نبود که بخاطر این چالش ها بخواد با هرکسی شد ازدواج کنه فقط از اون خونه بره‌...سختگیر بود تو ازدواج خیلی هم یادمه دعا میکرد نمازشب میخوند...خیلی با اینکه گاهی تو خانواده تند میشد یا مسائلی که با مامانم داشت پیش خدا تضرع میکرد و همیشه پیش خدا گردنش کج بود...بعدا میگفت خدا از بنده های طلبکار متنفره و عاشق بنده های شکرگزاره...همیشه برای بختش و زندگیش دعا میکرد و چله و نمازشب و یا کارایی که من شاید ندونم...حتی همسرش هم که انتخاب کرد نه اینکه خیلی عاشقش بشه از همون اول نه،خودش میگفت دلیلی برای رد کردن پیدا نکردم...ولی خدا براش ساخت و خداروشکر خیلی خوشبخت شد هیچ کدوم از پیش بینی های مادرم هم درست از آب درنیومد...

حالا فکر میکنید من چجور بودم؟دختر آرومی بودم و کلا آدم بی حاشیه ای بودم سعی میکردم تو دعواها جوابگویی نکنم هرچند سوزن مادرم رو منم گیر کرد برای کنکور و دانشگاه..اونقدری که خودزنی هم میکرد بخاطر من...من اصلا اعتمادبنفس و شاید زیبایی خواهرم رو نداشتم نه هیچ هنرخاصی که به چشم بیام..فقط یه گوشه حضور داشتم...سرم به کار خودم گرم بود عاشق مطلب عرفانی و مذهبی بودم...منم خیلی دعا میکردم و چله برمیداشتم برای بختم و زندگیم...ولی نه بازم اونجوری که فکر میکردم نشد...من همیشه فکر میکردم تو زندگی زن خوبی بشم...حتی اگه بیخیال درس و دانشگاه شدم و اونجا توفیقی حاصل نشد تو زندگی زن نمونه ای باشم ولی افسوس که وقتی آدم آزموده بشه تازه حتی خودش عیب های خودش رو میشناسه میبینه چندمرده حلاجه...تو عمل توفیقی نداشتم و شرایط هم باهام یار نبود شاید خواهرم مثل اون بوته گل اولی که مثال زدم بود و من دومی!

نمیدونم شاید تو گذشتم گیر و گوری دارم که الان اسیر تبعات همونم و نمیتونم رها بشم..نمیدونم هیچی نمیدونم

هرچقدر الانم دعا میکنم نمیشه دعای ۳۵ صحیفه رضا به قضا و قدر الهی رو هرچقدر میخونم درحقم برآورده نمیشه...انگار قفل شده در آسمونها به روم..

خیلی غبطه میخورم خیلی مقایسه میکنم جوونیم گذشت عمرم گذشت هیچی نشد

هیچی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عاشقانه می باشد